ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦  

بله ...  بله

...البته که بی شک این گونه است  

و بعدش تازه بخش جدیدی رو  شروع کرد همه ما آدم ها مات و مبهوت نشدیم و به زندگی ادامه دادیم

انگار نه انگار که یه دولت خارجی یه قرارداد بزرگ و تو طبقه 7 آسمون امضا کرد و باعث شد در قانون منع گسترش پیامبران 1 تبصره بذارن و 1 پیامبر جدید از کشور اونها ظهور کرد

مدت زیادی بعد از امضا داشتن فکر می کردن که کی باید پیامبر شه و همچین پست مهمی را به عهده بگیره و در نهایت به این نتیجه رسیدن که یه فراخوان پیامبری بذارن و داوطلب های عزیز ایده ها و طرح وبرنامه خودشونو برای رستگاری بشر بگن و یک نفر انتخاب بشه طرح های خیلی مفیدی هم دادن از جمله این که کتاب آسمونیشون یه باشه DVD که به همه زبون های دنیا ترجمه داشته باشه تا مذهبیون مشکل ترجمه و تفسیر نداشته باشن 

یکی دیگه که به نظرمن خیلی جالب بود این بود که پیامبر برای جذب مخاطب یه خانم زیبا باشن با روابط عمومی بالا که یه شبکه 24 ساعته ماهواره ای داشته باشه و برای مردم رستگاری در خواستی/آیه های در خواستی اجرا کنه.

به هر حال الان که دارم این قضیه رو می نویسم تو آسمون جلسه استیضاح یکی از فرشته های مهمه و یکی از فرشته های با نفوذ که از ما خواسته اسمش فاش نشه گفت که این قضیه به این علت این قد بد شد که فکر اینجاشو نکرده بودیم و پیامبر جدیدی در برنامه های ما نبود این اتفاق یه فاجعه به حساب میاد.

چون همه فکر می کنن که برای این موضوع خدا رشوه گرفته و حتی ما فرشته ها که تو آفرینشمون فکر کردن تعبیه نشده اینطور فکر می کنیم!

در پیرو حرف ایشون باید بگم بعد از این اتفاق از 48 سیاره در خواست پذیرش نمایندگی امامت فرستادن و بر اثر پایکوبی مردم کشوری که مجوز پیامبر رو گرفت کره زمین از مدار خودش خارج شد و در خواست کمک های مردم این سیاره  هم راه به جایی نبرد چون مردم سیاره های دیگه حساب کردن که زمین با وجود یه پیامبر به هیچ کمکی احتیاج نداره.

البته یک مقام مسئول که از ما خواست اسمش فاش بشه ولی با این وجود هیچ علاقه ای به فاش کردن اسم ایشون نداریم میگه این اتفاق نگران کننده نیست چون ما چیزی به نام معجزه داریم (این مقام هنوز متوجه نشدن که کسی به عنوان پیامبر انتخاب نشده)

ا

اول : کسی پیامبر نمیشه و زمین در حال سقوط با یه سیاره دیگه تصادف میکنه و مردم ما با مردم اون سیاره دوست میشن

دوم : پیامبر من میشم و به دختر مورد علاقم میرسم  مردم پایکوبی می کنن و زمین در حال سقوط به مدار خودش بر می گرده(البته به مدار پایینی و اول تابستون یک هو زمستون میشه) ومن زندگی خوبی رو شروع می کنم

سوم: خدا این قضیه رو با یه فراموشی جمعی حل میکنه و کسی داستان پیامبر یادش نمی مونه اما به دلیل این که سر خدا خیلی برای جمع کردن قضیه پیامبر گرم  شد یادش میره زمین از مدارش خارج شده و زمین تصادف میکنه و از بین میره

چهارم : خودتون فکر کنید و به من بگید.

 


 
 
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠  
این وبلاگ دوباره شروع به کار کرد... شاید بتونه از این رخوت بیرونم بکشه...


قدیس‌های گچی با سر سنگینی بزرگ
حتی برای رد گم کردن هم سوی ما نمی‌آیند نامرد‌ها

صدای شکست جنسی چشم‌هایشان را کور کرده

وادارمان می‌کنند که پیشروی را با سرعت بیشتری به درونمان ادامه دهیم

سراسر بر عکس ... پوستمان را با درونمان پوشش می‌دهیم

بی غذازیان با بوی بدی به خواب‌های همیشگی ادامه می‌دهند و هواپیماها بدون وقت قبلی بدنشان را ترک کرده‌اند پس احساس‌ها با تاکید بیشتری ثابت می‌مانند
این روز‌ها از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود

هنوز روزی را به خاطر دارم که سگ‌ها ساختمانِ متواری را دستگیر کردند و به پایین کشیدند او هنوز جیغ می‌کشد

سعی می‌کنیم هیچ کجا کسی به جایمان نیاورد
نکند کسی بفهمد از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود
بیاید نزدیکم و  توجه نکنم مثل همیشه از ترس
ترس این روز ها خیلی بدتر از روز‌های قبلیم شده

هنوز صدای خرناسه‌های خیابانی زبانم را بند می‌آورد و چون خرسی بزرگ سر درد میگیرم 
 
پايان
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤  

از این به بعد مرا در مطرود بخوانید کوک تعطیل شد!


 
 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠  

پاشا خیابانی بود که گاهی ما از آن عبور می کردیم و من از آنها ناپدید می شدم

مردی با دو دندان در میانه اش می ایستاد به ما زل می زد بعد آن قدر جیغ می زد

 که خیابان تغییر نام می داد و ساختمان ها با عجله لباسشان را در می آوردند

بعد هیچ کدام از اتاقها  ضرورت خصوصی خود را بجا نمی آوردند و همه چیز را به سطح خیابانی می ریختند که با سرعت تغییر دما می داد

حقیقتاً از خود بی خود شده بودم وقتی دوباره همه آمدند و مرا کشتند

باور کنید این اتفاق هر بار با بار قبل تفاوت دارد

اما هر بار کسانی که مرا می کشند و با سر به دنبال روح سرگردانم فرو می روند

در درون بستگی وهم های بی رنگی ثابت می مانند

شاید هنوز کشته شده باشم چون هر چیزی که اراده می کنم از زمین بیرون می آید اما احساسم نسبت به آن بیشتر از یک احساس چند گانه است

زنی که مغزش را در شیشه ای پر از وایتکس نگه داری می کرد قدرت لخت شدن نداشت و در خیابان پاشا رو به روی مردی که 2 دندان در میانه اش داشت ایستاد و به ما زل زد

باران شروع به باریدن کرده بود و ما با عجله یک دیگر را می شمردیم

ما هفت نفر بودیم و تصمیم داشتیم تمام رفتار های لازم را اجرا کنیم

 بعد ها معلوم شد برای هر کداممان اتفاقی مشابه افتاد هر چند نوع اجرا به شکلی ضروری فرق داشت

هیچ جا از فرارمان خبری نشد

چون هیچ جا از محاکمه خبری نبود

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩  

هنوز که گریه نکرده بودم

اما هیچ وقت این همه عاشق اشکهایم نبودم

احساس جسمی می کرد تمام اشکها و به من نگاه هیزی داشت

می دانستم لب که به آنها بدهم می روم جهنم اما به جهنم

 

یعنی نباید به کنارم شک می کردم؟

همه نور ها در آن منعکس می شد

نوری که سیاه بود...      سایه نبود ‌      فقط نوری سیاه که لمسم می کرد

شکلی میانی گرفته بود     با گودی های عجیب

به من چه که گریه ام گرفته بود

به من چه که باکره بود

اول ترکید    بعد حامله بود   بعد ترکید.... شور بود

اما از وسط خشکش زد    نَمی که درش مردانگی انکار می شد

حالم بهم می خورد                 می خواستم گریه کنم

به من چه که اشک هایم حشری شده بود

به من چه که مرد گریه نمی کند

به من چه که مادرم مرد می خواست

از وسط با فشار              و  بعد این وسط تاریکی جای خودش را باز کرده بود

دیوانه که نبودم .... نمی خواستم مرد باشم            دلم گریه می خواست

دیوانه بازی می خواستم چه کار؟....

به من چه که دیگر مرد نیستم

به من چه تیغ تیز بود

هنوز دردم تمام نشده

این شب کمی بیشتر از پنج روز طولانی تر              نقطه

نمی خواهم بخوابم

هنوز هیچ وقت این همه عاشق اشکهایم نبودم

این همه فرشته  اینجا شد چه کار

چرا کتک می خورم

به من چه همه قرص ها تلخ است

به من چه که دوست ندارم بخوابم

این همه درد که مرد نباشم

حالا می خواهم کمی گریه کنم

حتی اگر جهان ممنوعه ات خراب شود                خدا