هنوز که گریه نکرده بودم
اما هیچ وقت این همه عاشق اشکهایم نبودم
احساس جسمی می کرد تمام اشکها و به من نگاه هیزی داشت
می دانستم لب که به آنها بدهم می روم جهنم اما به جهنم
یعنی نباید به کنارم شک می کردم؟
همه نور ها در آن منعکس می شد
نوری که سیاه بود... سایه نبود فقط نوری سیاه که لمسم می کرد
شکلی میانی گرفته بود با گودی های عجیب
به من چه که گریه ام گرفته بود
به من چه که باکره بود
اول ترکید بعد حامله بود بعد ترکید.... شور بود
اما از وسط خشکش زد نَمی که درش مردانگی انکار می شد
حالم بهم می خورد می خواستم گریه کنم
به من چه که اشک هایم حشری شده بود
به من چه که مرد گریه نمی کند
به من چه که مادرم مرد می خواست
از وسط با فشار و بعد این وسط تاریکی جای خودش را باز کرده بود
دیوانه که نبودم .... نمی خواستم مرد باشم دلم گریه می خواست
دیوانه بازی می خواستم چه کار؟....
به من چه که دیگر مرد نیستم
به من چه تیغ تیز بود
هنوز دردم تمام نشده
این شب کمی بیشتر از پنج روز طولانی تر نقطه
نمی خواهم بخوابم
هنوز هیچ وقت این همه عاشق اشکهایم نبودم
این همه فرشته اینجا شد چه کار
چرا کتک می خورم
به من چه همه قرص ها تلخ است
به من چه که دوست ندارم بخوابم
این همه درد که مرد نباشم
حالا می خواهم کمی گریه کنم
حتی اگر جهان ممنوعه ات خراب شود خدا