ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  

و بنفش رنگ چشمهایش شد

می‌دیدم و می‌‌رفتم

جنون از روح من دست شسته بود            انگار                    مرده بودم

و فلوت دیگر انوار طلایش را پخش نکرد         تا بنویسم برای تو  

و من، منِ دیگر شده، شده بودم که بدانی "سبز تویی که سبز می‌خواهمت" را نمی‌خواهم بخوانم     که تو بودی همه‌ی سبز‌ها... " سبز باد و سبز شاخه‌ها" سبز مردم شاد و سبز چشمهات

که نبودی

*

 

چه فرق می‌کند درد را به چه زبانی بگویم

اگر خون ابلیس در رگان من رخنه کرده    بشنو، بشنو و هیچ نگو. سرت را هم تکان نده که       می‌فهمی و باز هیچ نگو

 

آذر صاعقه بود           خون گربه ها را می‌جوشاند تا نگاه کهربایی شان سرایت کند

تو ماه ها پیش از گربه‌ی بزرگ مسری شدی

با سی و سه دندان تیز که بعد از فقراتم جا انداخت

 

من خیره راه می‌رفتم

 در عصر پیاده رو‌های پاییزی که تنگ بودند

                                                    بی هیچ تحرکی

                                                    در زمان

                                                   مثل تنور ستاره‌ها

تهران با شکـوه ابرهایش،  میان راهم قی می شود 

این میلاد من است           میلاد من      باید از آهن باشد

 که پشت صورتم زخم در آورده‌ام

هنوز آواز دسته جمعی گرگ ها در کرانه می‌تابد

آنجا که حجم باران به من نازل شد بالای تپه های مشرقی تهران     در شبی روشن

هنوز رنگ دست بند من نفرین آذر را به یاد می‌آورد

که انگار خفته بیدار شده بودم،   چون سگی که از بوی ماهش  تلخ،  زوزه می‌کشد   به یاد آرواره‌ی گربه‌ی دوزخی که می‌خندید

و به کابوسی بدل شد در هزارتویی که هر تویش بیداریِ دیگری بود

*

چه بود در منظر هزار ساله‌ی تهران     

بگو در کدام رویای سیاه خشک شدی که توان پشت کردنت این همه به تاویق افتاد

بیدار‌ شو ، طغیان کن ، بجوش، منفجر شو

نابود کن تهرانم را       که هرگز آرام نخواهد شد     کوه خفته

هنوز کاشی‌های اصفهان در خواب آسمانیشان بیدارند

و خواب چشم‌هایی را تعریف می‌کنند که به سرعت تغییر فضا می‌دهد

با رد سی و سه دندان تو که  بالای شاهرگم بال می‌زد

 

نفرین به کلمات

که صورت تو را خراب کرد

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠  

 

" b12cgi473" اسم یه ستارست که موجودای نورانی عجیب غریبی توش زندگی میکنن

ما به این موجودات میگیم فرشته. جالب اینجاست که رو بعضی از دخترامون هم از این جور اسما می زاریم و رو هیچ مردی همچین اسمی نمیزاریم

این موجودات تیپ های متنوعی دارن اما مشخصات مشترکشون اینه که نورانی هستن... سعی میکنن به آدما بفهمونن که قدرت درک و فهم ندارن ... اکثریت 83 درصدیشون مذکر هستن و اصولاً قدرت تولید مثل ندارن.و کلاً از نوع حرکت هاشون ما آدما احساس میکنیم یه تختشون کمه, بعضی هاشون بال دارن و موارد خیلی خیلی زیاد دیگه ای که میتونید تو کتاب های مرجع فرشته شناسی دنبالش بگردید

در واقع این ستاره مقر استراتژیک بنگاه خیریه آفرینش محسوب میشه و به دلیل مسائل امنیتی جاش مشخص نیست

از اونجایی که همه شما میدونید ذات ما انسان ها دردسر ساز حساب میشه و اصولاً هر کاری که بخوایم بکنیم سبب شر میشه و این جریان به بافت و ساخت زبان و فرهنگ ما هم ربط داره و یکی از مثال های بارز این حرف من همین اسم فرشتست که همه عادت کردیم به موجودان پاک و خوشگل و بی گناه و معصوم بگیم و همین جریان سبب یه جنگ جهانی تو ستاره " b12cgi473" شد

قضیه هم از اینجا شروع شد که چند وقت پیش یه فرشته زن که جاسوس این ستاره بود رو مرده تو طبقه 2 یا 3 یه ساختمون دیدم و با اینکه از این جریانای رمانتیک خوشم نمیآد تصمیم گرفتم بوسش کنم

و خدا هم خیلی خوشش اومد اون فرشته رو زنده کرد تا با من زندگی کنه

فرشته چشمش و باز کرد و من و دید و از ترس یه جیغ کوچیک کشید و مرد . من هم دوباره بوسش کردم اما باز هم همون اتفاق افتاد ...اول فکر کردم شاید خدا سرما خورده و درست نمیتونه وردی که برای زنده کردن این فرشته میگفت و اجرا کنه .اما بعد فهمیدم که فرشته قلب ضعیفی داره و از من میترسه ... خلاصه یه ژیلت خریدم و به صورتم یه سر و سامونی دادم  و فرشته رو برای بار سی و هفتم بوسیدم و فرشته برای با سی و هفتم  زنده شد این بار شروع کرد به فرار کردن و خلاصه رسید به ستاره خودشون و یه سری اطلاعات رو بین فرشته ها جار زد و اونا خیلی عصبانی شدن که ما از اسمشون برای خودمون استفاده میکنم و تصمیم گرفتن با ما جنگ کنن اما عده ای از اونها هم اعتقاد داشتن که اگه جنگ بشه خدا از دست همه ما شاکی میشه . و بین اونا داشت جنگ میشد

فرشته های هیپی اعتقاد داشتن که باید بیان زمین و اگزوز هارلی دیویدسونشون رو بکنن تو کون آدما تا دیگه این کارا ازشون سر نزنه. و در نهایت تصمیم گرفتن بیان زمین و پشت در های بسته با من صحبت کنن

اونا اعتقاد داشتن این که ما از اسمشون استفاده میکنم به اندازه کافی مشکل بزرگی هست تا حتی نخوان به این فکر کنن که این اسم و فقط رو دخترا میزاریم . میگفتن باید منطقی باشم و  درک کنم که این همه ریش و نیمتونم به تخمم بگیرم و حساب نکم

از بد ماجرا دقیقاً روزی این جلسه تشکیل شد که من حال چندان خوبی نداشتم چون نتونسته بودم به دختر مورد علاقم پیشنهاد ازدواج بدم ... این شد که به اونا جواب دادم نه تنها ریشتون و به تخمم حساب نمی کنم بلکه خود شما هم تخمم نیستید

بعد که دیدم کمی زیادی زیادروی کردم بهشون پیشنهاد دادم ازمحصولات جدید ژیلت استفاده کنن و برای این که همه این کدورت ها از بین بره 3 نمونه از آخرین محصولات این کمپانی رو به اونا کادو دادم و اونا از هم حرکت کردن به سمت ستاره " b12cgi473"

متاسفانه این بار هیچ پندی در کار نیست و کسایی که به دنبال پند اخلاقی می گشتن کور خوندن. اما در پایان از نمایندگی ژیلت تشکر میکنم به خاطر همه حمایت هایی که از من می کنه و از همینجا دوست دارم به دوست دختر آیندم بگم : عزیزم دوست دارم

 اردیبهشت ٨۶


کلمات کلیدی:
 
چه مطلبی؟ چه کشکی؟؟ چه پشمی؟؟ آقای پرشین بلاگ؟؟؟
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  


اینکه چرا شخص مجهول الدنگی یک باره بعد از نوشتن در این سایت و آن روزنامه می فهمد که همه چیز یعنی کشک چیز عجیبی نیست

عجیب مساله ایست که چند روز پیش در یک طبقه پایین تر یا بالاتر از همین اینجا اتفاق افتاد و آن اینکه جبرئیل دست بر سر زنان و پایکوبان به محضر خدا رسید که ای یا خدا چه غافل نشسته ای که چند روز پیش 700000 راس گوسفند را مردم یک شبه کشتند و پختند و خوردند

و این همه را هنوز عواملمان درک بنکردند که از برای شادیشان بود و یا غم بود که هنگام خوراک خوردنشان لب بیک یا حسینی بر زبان جاری کردندو در تاریک نا تر ها لبی هم از نشمه ای تازه کردند و این همه هلهله و شادی و اشک ناله در هم کردند و خود را چون مستان به در  دیوار   کوفتندو نماز از پی نماز و پی تر از آن به دنبال باستن این و آن که چه شده؟؟  سال روز قربانی بتی در بابل و مرگ عزیز تر عزیزمان حسین در هم آمیخته شد.

و ما را عجیب می نماید این که این همه شادی و غم از بحر چه و چگونه در هم آمیخته و حاصل این چنین هم آمیزی و در هم  آمیزی چگونه فرزندی و از کدامین مادر با چند سر و یال کوپال به در آید و جهان را به چند لقمه کند و باز هم من در عجبم که تورا چه می شود و چگونه می شود که چنین ساکت بمانده ای

چون سکوتی دیر هنگام بدید فریاد برآورد که ای یا خدای من نه مگر آنکه تو همیشه تدبیری برای همه چیز و همه کس داشتی و نه مگر که تو را این همه علم بیشتر باشد که همه گان تورا دانای کل دانند  که بشایسته نام توست این چنین نامی ، که همه چیز و همه کس چاره جویی و مکر حیله هایی بزرگ در آستین داری و همه پیروزی ها از آن توست

پس باز هم جوابی به دیده نیامد و خشم و اندوه سراسر وجود جبرئیل را فراگرفت که تو را چه می شود یارا ، خدای من که مردمانت همه کسخل شده اند و تو چنین پایبند سکوت خود لج کرده ای و فکر قلب ضعیف ما   نمی کنی؟ نه مگر وزیر کاردان توایم و عزیز ترین عزیزانت؟؟  پس چرا ما را محل سگ نمی کنی و اینگونه قهر بر ما روا می داری؟؟

روز ها گذشت و جبرئیل یکه و تنها به جنگ با خدای خود برخاست و زجه زنان و فریاد کشان اشک ریزان و خنده از درد کنان ادامه داد تا سخنی بشنود و لام تا کام صدایی از خدا به در نیامد

حتی بر ردای او که پشت کرده رو به پنجره دنیایی که به دستان پر چین و پینه خود ساخته بود و چشم دوخته بود نه تکانی، که لرزه ای هم به چشم نیامد

اشک بر چشمان جبرئئیل حلقه بست  به دور خود چرخی زد و با اندوه عکس هایی را که از دیوار های اتاق نقطه خالی بجا نگذاشته بود نگاهی کرد

به عکس  سیاه و سفید آدم و حو اکه هابیل و  قابیل را بغل گرفته بودند و دختری در شکم حوا بود نگاهی کرد و به یاد روز های خوشی افتاد که فرزندان آن ها را پرورش می داد

نگاهش به  عکس تمام رنگی کشتی نوح بر موجی بزرک افتاد و سر زرافه ای از پنجره کشتی بیرون آمده و دریا زده شده بود و لبخندش یا آور خاطره سخت و دوری بود که با درایت و خون دل جهان را حفاظ شده

بغض گلویش پیله شکست و از خود خودی نشناخت و به سوی صندلی قدم برداشت  دست به پشتی نرم و کهنه صندلی برد و آن را به سوی خود گرداند و جمله اش به دهان ماسیده شد

 اسکلتی به صندلی جای خوش کرده بود و خنجری یک سر به دست و سری به سینه بر صندلی جای خوش کرده بود

روزگارش سیاه شد .نفسی به سینه حبس و دنیا به دور سر جبرئیل و به حال خودش...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦  

بله ...  بله

...البته که بی شک این گونه است  

و بعدش تازه بخش جدیدی رو  شروع کرد همه ما آدم ها مات و مبهوت نشدیم و به زندگی ادامه دادیم

انگار نه انگار که یه دولت خارجی یه قرارداد بزرگ و تو طبقه 7 آسمون امضا کرد و باعث شد در قانون منع گسترش پیامبران 1 تبصره بذارن و 1 پیامبر جدید از کشور اونها ظهور کرد

مدت زیادی بعد از امضا داشتن فکر می کردن که کی باید پیامبر شه و همچین پست مهمی را به عهده بگیره و در نهایت به این نتیجه رسیدن که یه فراخوان پیامبری بذارن و داوطلب های عزیز ایده ها و طرح وبرنامه خودشونو برای رستگاری بشر بگن و یک نفر انتخاب بشه طرح های خیلی مفیدی هم دادن از جمله این که کتاب آسمونیشون یه باشه DVD که به همه زبون های دنیا ترجمه داشته باشه تا مذهبیون مشکل ترجمه و تفسیر نداشته باشن 

یکی دیگه که به نظرمن خیلی جالب بود این بود که پیامبر برای جذب مخاطب یه خانم زیبا باشن با روابط عمومی بالا که یه شبکه 24 ساعته ماهواره ای داشته باشه و برای مردم رستگاری در خواستی/آیه های در خواستی اجرا کنه.

به هر حال الان که دارم این قضیه رو می نویسم تو آسمون جلسه استیضاح یکی از فرشته های مهمه و یکی از فرشته های با نفوذ که از ما خواسته اسمش فاش نشه گفت که این قضیه به این علت این قد بد شد که فکر اینجاشو نکرده بودیم و پیامبر جدیدی در برنامه های ما نبود این اتفاق یه فاجعه به حساب میاد.

چون همه فکر می کنن که برای این موضوع خدا رشوه گرفته و حتی ما فرشته ها که تو آفرینشمون فکر کردن تعبیه نشده اینطور فکر می کنیم!

در پیرو حرف ایشون باید بگم بعد از این اتفاق از 48 سیاره در خواست پذیرش نمایندگی امامت فرستادن و بر اثر پایکوبی مردم کشوری که مجوز پیامبر رو گرفت کره زمین از مدار خودش خارج شد و در خواست کمک های مردم این سیاره  هم راه به جایی نبرد چون مردم سیاره های دیگه حساب کردن که زمین با وجود یه پیامبر به هیچ کمکی احتیاج نداره.

البته یک مقام مسئول که از ما خواست اسمش فاش بشه ولی با این وجود هیچ علاقه ای به فاش کردن اسم ایشون نداریم میگه این اتفاق نگران کننده نیست چون ما چیزی به نام معجزه داریم (این مقام هنوز متوجه نشدن که کسی به عنوان پیامبر انتخاب نشده)

ا

اول : کسی پیامبر نمیشه و زمین در حال سقوط با یه سیاره دیگه تصادف میکنه و مردم ما با مردم اون سیاره دوست میشن

دوم : پیامبر من میشم و به دختر مورد علاقم میرسم  مردم پایکوبی می کنن و زمین در حال سقوط به مدار خودش بر می گرده(البته به مدار پایینی و اول تابستون یک هو زمستون میشه) ومن زندگی خوبی رو شروع می کنم

سوم: خدا این قضیه رو با یه فراموشی جمعی حل میکنه و کسی داستان پیامبر یادش نمی مونه اما به دلیل این که سر خدا خیلی برای جمع کردن قضیه پیامبر گرم  شد یادش میره زمین از مدارش خارج شده و زمین تصادف میکنه و از بین میره

چهارم : خودتون فکر کنید و به من بگید.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠  
این وبلاگ دوباره شروع به کار کرد... شاید بتونه از این رخوت بیرونم بکشه...


قدیس‌های گچی با سر سنگینی بزرگ
حتی برای رد گم کردن هم سوی ما نمی‌آیند نامرد‌ها

صدای شکست جنسی چشم‌هایشان را کور کرده

وادارمان می‌کنند که پیشروی را با سرعت بیشتری به درونمان ادامه دهیم

سراسر بر عکس ... پوستمان را با درونمان پوشش می‌دهیم

بی غذازیان با بوی بدی به خواب‌های همیشگی ادامه می‌دهند و هواپیماها بدون وقت قبلی بدنشان را ترک کرده‌اند پس احساس‌ها با تاکید بیشتری ثابت می‌مانند
این روز‌ها از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود

هنوز روزی را به خاطر دارم که سگ‌ها ساختمانِ متواری را دستگیر کردند و به پایین کشیدند او هنوز جیغ می‌کشد

سعی می‌کنیم هیچ کجا کسی به جایمان نیاورد
نکند کسی بفهمد از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود
بیاید نزدیکم و  توجه نکنم مثل همیشه از ترس
ترس این روز ها خیلی بدتر از روز‌های قبلیم شده

هنوز صدای خرناسه‌های خیابانی زبانم را بند می‌آورد و چون خرسی بزرگ سر درد میگیرم 
کلمات کلیدی: